یک رمان طولانی با زمینه های فلسفی و روانشناسی اگزیستانسیال. خیلی دوستش داشتم. من با روانشناسی اگزیستانسیال از طریق پادکست رواق که به خوانش و بررسی کتابی از دکتر اروین یالوم در همین زمینه پرداخته بود، آشناشدم. چقدر دوستش داشتم! و حالا هم عاشق این کتاب شده ام! به نظرم آنچه که بر شخصیت های داستان می گذره و در حقیقت خط داستانی خیلی مهم نیست. بلکه دیالوگ ها و گفت و گوهای درونی شون مهم هست. برای همین، من خلاصه ی کتاب رو نمیگم بلکه گزیده هایی از کتاب رو میارم: - شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه می کنی، می توانی هر چقدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، اما همیشه بخشی از وجودت و خودت هست که غیرقابل ارتباط است. تنها می میری، تجربه مختص خودت است. شاید چند تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است.- بدنش دیگر نحیف تر از آن شده بود که زندگی درش جا بگیرد.- برای اولین بار در عمرم احساس کردم درگیر کاری با معنا شده ام. برای همین از تو تشکر می کنم. - در اتاق خوابم دنبال چیزهای خاطره انگیز گشتم، ولی تا یادم افتاد وظیفه شان زنده کردن خاطرات است دست از جست وجو کشیدم. - مشکل مردم این است ک به قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقت شان شاید فقط عنصری از حقیقت را در خود داشته باشد. - احساس می کنم یک جایی از زندگی راه رو غلط رفته ام ولی اینقدر جلو رفته ام که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می کنم این یادت بمونه مارتین. اگر فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته ای حتی اگر برگشتن ده سال طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری. - من به خاطر
برچسب:
نویسنده: مریم کوهی
تاريخ: پنجشنبه
20 ارديبهشت
1403 ساعت: 18:47